|
من یک
معلم می مانم و تو یک زندانبان¹
زئوس ، خدای خدایان فرمان داد تا پرومته
نافرمان را به بند کشند و اینگونه بود حکایت من و تو اینجا آغاز
شد.
تو میراث خوار زندانبانان زئوس گشتی تا هر روز
نگهبان فرزندی از سلاله آفتاب و روشنی گردی و برای من و تو زندان
دو معنای جداگانه پیدا کرد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و
دریچه ای کوچک میان آن، توبیرون سلول ، من درون سلول .
حال بهتر است همدیگر را بهتر بشناسیم
من معلمم...نه نه...
من دانش آموز صمد بهرنگی ام ، همان که الدوز و
کلاغها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت که حرکت کردن را به همه
بیاموزد. او را میشناسی ؟ میدانم که نمی شناسی.
من محصل خانعلی ام ، همان معلمی که یاد داد
چگونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری
دهد.
میدانی او که بود؟
من همکار بهمن عزتی ام ، مردی که همیشه بوی
باران میداد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهایش با اولین
باران پائیزی به یاد او می افتند، اصلا میدانی او که بود ؟ میدانم
که نمیدانی.²
من معلمم ، از دانش آموزانم لبخند و پرسیدن را
به ارث برده ام .
حال که من را شناختی ، تو از خودت بگو ،
همکارانت که بوده اند ، خشم ونفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده
ای ، دستبند و پابندهایت از چه کسی به جا مانده ؟ از سیاهچالهای
ضحاک ؟
از خودت بگو ، تو کیستی ؟ فقط مرا از دستبند و
زنجیر و شلاق ، از دیوارهای محکم 209 ، از چشمهای الکترونیکی زندان
، از درهای محکم آن مترسان، دیگر هیچ هراسی در من ایجاد نمی کنند.
عصبانی مشو ، فریاد مکش ، با مشت بر قلبم مکوب که چرا سرم را بالا
میگیرم ، داستان مشت تو و سر زن زندانی را به یاد دارم.
مرا مزن که چرا آواز میخوانم، من کردم، اجداد
من عشقشان را ، دردهایشان را ، مبارزاتشان را و بودنشان را در
آوازها و سرودهایشان برای من به یادگار گذاشته اند. من باید بخوانم
و تو باید بشنوی . و تو باید به آوازم گوش دهی ، میدانم که رنجت
میدهد.
مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای
پایم می آید ، آخر مادرم به من آموخته ، با گامهایم با زمین سخن
بگویم ، بین من و زمین ، پیمانی است و پیوندی که زمین را پر از
زیبائی و پر از لبخند کنم . پس بگذار قدم بزنم ، بگذار صدای پایم
را بشنود ، بگذار زمین بداند من هنوز زنده ام و امیدوار.
قلم و کاغذ را از من دریغ مکن ، میخواهم برای
کودکان سرزمینم لالائی بسرایم ، سرشار از امید ، پر از داستان صمد
و زندگیش ، خانعلی و آرزوهایش ، از عزتی و دانش آموزانش ، میخواهم
بنویسم ، میخواهم با مردمم سخن بگویم ، از درون سلولم ، از همینجا
، میفهمی چه میگویم ؟ میدانم به تو آموخته اند از نور ، از زیبائی
ها ، از اندیشه و اندیشیدن متنفر باشی.
اما نترس به درون سلولم بیا ، مهمان سفره کوچک
و پاره من باش ، ببین من چگونه هر شب همه دانش آموزانم را مهمان
میکنم ، برایشان چگونه قصه میگویم ، اما تو که اجازه نداری ببینی ،
تو که اجازه نداری بشنوی ، تو باید عاشق شوی ، باید انسان شوی ،
باید اینسوی درب باشی تا بفهمی من چه میگویم .
به من نگاه کن تا بدانی فرق من و تو در چیست ،
من هر روز بر دیوار سلولم دستان دلدارم را و چشمان زیبایش را میکشم
، و انگشتانش را در دست میگیرم و گرمی زندگی را در دستانش و انتظار
و اشتیاق را در چشمانش میخوانم ، اما تو هر روز با باتوم دستت
انگشتان نقش بسته بر دیوار را میشکنی و چشمان منتظرش را در می آوری
، و دیوار را سیاه میکنی.
دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و
"شعور نور" آزارت خواهد داد ، من ماهها است چشم انتظار دیدن یک
آسمان پرستاره ام.
با ستاره های یاغی که در تاریکی از این سوی
آسمان به آن سوی آسمان پر بکشند و سینه سیاهی را با نور بشکافند.
اما تو سالهاست در تاریکی زندگی میکنی ، شب تو بی ستاره است ،
میدانی آسمان بی ستاره یعنی چی ؟ آسمان همیشه شب یعنی چی ؟
اینبار که به 209 برگشتم به درون سلولم بیا من
برایت آرزوها دارم ، نه از رنگ دعاهای تو که سراسر آتش است و ترس
از جهنم ، آرزوهای من پر از امید و لبخند و عشق است . به درون
سلولم بیا تا راز آخرین لبخند عزتی را پای چوبه دار برایت بگویم ،
میدانم که باز بندی بند 209 خواهم شد ، در حالی که تو با همه وجود
پر از کینه ات بر سر من فریاد میکشی و من باز دلم برای تو و دنیای
حقیری که دورت ساخته اند میسوزد . من بر میگردم در حالی که یک
معلمم و لبخند کودکان سرزمینم را هنوز بر لب دارم.
معلم محکوم به اعدام ، فرزاد کمانگر
بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج
27/10/87
1- چند نفر از نگهبانان 209 (برخلاف بازجوها
که اینبار اذیتم نکردند ) به خاطر اینکه در مطلب ، بندی ، بند 209
، آنها را شبیه شبح خوانده بودم وحشیانه به باد ، کتک و فحش و
ناسزا گرفتنم.
2-بهمن عزتی معلمی بود که اوایل انقلاب اعدام
شد ، هنوز مردم روستاهای کرمانشاه و کامیاران از او خاطرات بسیار
دارند ، میگویند هنگام اعدام در جواب ماموران که از او پرسیدند از
مرگ نمی هراسی ؟ لبخند زنان گفت : مرگ اگر مرد است گو نزد من آید
تا در آغوشش کشم ، تنگ تنگ |